تبليغاتX
شب های کویر


شب های کویر

جوان 19 ساله ای بنام (سید علی- م) در روستای « ده بالا» یزد، زمانی که خواست یک گنجشک را که در لابلای درخت گیر کرده بود نجات دهد، داخل استخر آب افتاد و غرق شد!

گنجشک کوچک، که در جستجوی یافتن دانه، با آن جثه زار و ضعیفش، در لابلای شاخه های درخت گیر کرده بود، بشدت برای رهایی بالهایش را تکان می داد، و هراسان و ناامیدانه جیک جیک می کرد، نگاهش را در جستجوی کمک و پیدا کردن دستی برای رهایی به اطراف انداخت، و سید، که قلب رحیم و مملو از مهرش، تاب تحمل گرفتاری و ناله های این گنجشک ضعیف را در شاخه های درخت نداشت، برای کمک به گنجشک گرفتار شتافت، سید از تنه قطور درخت بالا رفت، و بر بالای شاخه های درخت، با دستهای مهربانش، گنجشک را از بند و تار شاخه ها جدا کرد. گنجشک آزاد شد. بال زد. پرواز کرد. خندید. و سید پایش لغزید و در استخر افتاد. گرفتار گل و لای استخر دست و پا زد. فریاد کشید. گنجشک افتادن سید در آب را دید. فریاد سید را شنید. و سخت بال بر هم زد و گریه کرد. سید در آب غرق شد و مرد. گنجشک به آسمان نگاه کرد. و خدای مهر لبخند زد.

امشب گنجشگان شهر ما، نه! گنجشگان مهربان تمام جهان، برای سید مهربان دیاری کویری یزد، شام غریبان گرفته اند، و یکصدا و با هم، سرود مهر می خوانند! برای شادی این جوان مهربان، با گنجشگان دیار خود هم نوا شو! سرود مهر بخوان! و فاتحه ای قرائت کن!

ديوار نوشته هاي من

 

 وباز هم ديواري سفيد پيدا كردم تا روز آخر مدرسه سياهش كنم(كارگاه معماري) كارگاه كامپيوتر كه مال خودمونه ولي ديواراي كارگاه معماري ها رو سياه كردن يه حال ديگه اي ميداد شوخي كردم من اونجا رو خيلي دوست داشتم هميشه توي مدرسه دلم كه ميگرفت ميرفتم تو كترگاه معماريا و اونجا با بچه ها صفا ميكرديم 

زندان آبسولوم

نوشته شده در سه شنبه 1385/05/31ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

خداوندا

نگاهت را

در جام چشمانم قاب خواهم کرد

و

 بر دیوار دل خواهمش کوبید

تا،هیچگاه،هیچکس

جای تو را در چشم و دلم نگیرد

نوشته شده در یکشنبه 1385/05/29ساعت 5:40 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

هر شب مهتابي

روزني بود در اين پرده ي بي نقش خيال

كه من خوابزده

غرق نگاه

راه از آن مي جستم

سوي خلوتگه ماه

و نمي دانستم راز مهتاب كجاست؟

كه دل ديوانه، عاشق مهتاب است

و سر انجام همين روزنه بود

كه مرا ليلي كرد

راز مهتاب

نوشته شده در سه شنبه 1385/05/24ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

سلام

خوبین

ما برگشتیم

ای خوب بود خوش گذشت

فردا تولد امام علی و روز پدره و واسه من از روز پدر هم بالا ترهحالا میگم چرا

۱۷/۵/۱۳۸۴

اون شب سخت ترین شب زندگی من تا حالا بود

شبی که به گفته ی خیلیا نزدیک بود بابام رو اپز دست بدم

اونش یعنی عصر او.ن روز بابای من یه تصادف خیلی سخت  داشت

تصادفی که باعث شده بود کسایی که اون صحنه رو دیدن واسم تلفن بزنن و یا به دیدنم بیان واسه تسلیت

و به ه کس میگفتم اون فقط چند جای پاش شکسته هیچ کس باور نمیکرد

خیلی سخت بود

روز پدر پارسال همه واسه بابام هدیه میوردن

کمپوت و ابمیوه.....

سخت بود خیلی سخت

اون اتفاق باعث شد من بیشتر از همیشه بابایی رو دوست داسته باشم

هر چند که نمیتونم نشون بدم

یعنی جلوی بچه هاش به ظاهر من از همه کمتر دوسش دارم

ولی هرکی واقعا منو بشناسه مسیدونه که هیشکی توی دنیا اندازه من بابام رو دوست نداره

حالا هم از اینجا میگم

بابا جون خیلی دوست دارم

واین روز رو به همه ی پدرای دنیا تبریک میگم

ازتون میخوام اگه امشب کفتر دلتون به سوی کعبه پرواز کرد حتما یادی از من بکنین

اگه واسه علی اشکی رختین

اگه.............

من خیلی به امام علی مدیونم

خیلی

 قربون همه تون

یا علی

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/05/16ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

سلام

بازم اومدم خيلي زود

آخه اينجا احساس ميكنم دلم واسه همتون تنگه

خب امروز رو كلي گشتيم از صبح تا ظهر رو بازار بعدش هم پارك كوهستان

كلي كيف داد

الان از خستگي خون به تنمون نيست

ايشالله نصف شب هم با بچه ها ميريم حرم

 

دعاتون ميكنم

يا علي

نوشته شده در شنبه 1385/05/07ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

سلام

دیروز کنکور رو چه خوب و چه بد  دادیم

الان هم جلوی حرم امام رضا هستم

واسه همتون دعا میکنم

با اینکه دعای من اثری نداره

تا بعد

یا علی

 

نوشته شده در جمعه 1385/05/06ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

سلام

خوبین

اومدم بگم ما رو حلال کنید

نه برا کنکور فردا

واسه اینکه فردا داریم با اجازه میریم مشهد

قربون همتون

یا علی

نوشته شده در چهارشنبه 1385/05/04ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |