شب های کویر
ببخشيد يه مدتي نبودم چند روزي با بچه هاي تيممون رفته بودم اصفهان ميدونين چرا؟ فقط به شوق شبهاي پل خواجو خيلي قشنگ و دوست داشتنيه سكوت نصفه شباش سكوتي كه با صداي زاينده رود پر ميشه سكوتي كه با نواي دل عاشقايي كه زير پل ميخونن زيباتر ميشه نه اينا سر و صدا نيست همش سكوته بايد يه دفعه نصفه شب زير طاقاش بشيني و بخوني تا بفهمي چي ميگم ولي بازم به پاي شبهاي اينجا نميرسه چون آسمونش صاف نيست چون ستاره ها اونجا با مردم غريبي ميكنن راستي آقا جون ببخشيد تولدت رو تبريك نگفتم آخه منتظرت بودم منتظرت بودم بياي و ظهورت و همراه با تولدت تبريك بگم ولي نشد....... هر چهارطرف، ديوار... چشمانم، بسته... دستانم، گريان... چراغها، لرزان... من اما، در اين بي نهايت تعليق، در انتهاي سايه روشن تشويش و در برزخ سکون و گذر عطر خوش زن را ميشنوم! اي قشنگترين نقش سيب آلود! وقت نزول آيه هاي چشمم رسيده است! به ياد داشته باش با خاطره دستان توست کاينچنين بر آوار زمان ايستاده ام! و مرغک روياي من، بر ستيغ چشمان تو لانه کرده است اکنون نماز رو به آفتاب ميگذارم... خانه اي ميسازم در انتهاي سفيد، با دري که به شرق گندمزارها باز شود... و پناه ميبرم به خداي خود از شر شيطان رانده شده به بازوان بي مرگ کاج! به سردابه خونالود شراب به محرابت بپذيرم، که تاريخ انقضاي روابط رسيده است!... و تو در آنسوي آينه نشسته اي و من در ميان خاطرات خاک گرفته سکوت بغض آلودم را فرياد ميزنم: "تو چون حقيقت چه ژرف چه ديرياب چه ساده اي!" يا ارحم الراحمين!!! تا بعد يا علي من دانشکده قبول نشدم هیچ ملالی نیست اصلا هم از اینکه نخوندم پشیمون نیستم نمیخوام خودم یا شاید دیگران رو توجیه کنم به قول یه نفر دانشکده لیاقتت رو نداشت :دي از الان ميتونم راحت تر در مورد آينده ام تصميم بگيرم خداجون خودم كه بهت گفتم اصلا آرزو نداشتم قبول بشم ونشدم خدايا شكرت كه به حرفام گوش كردي حالا دانشكده نشد يه خاك ديگه اي تو سرم ميريزم اينا همش بهونه اس واسه زندگي من بهونه هاي بهتري دارم واسه زندگي خداجونم ديشب هم بهم گفتي كه صلاحت رو من ميدونم پس من ديگه چيزي نميگم دوست دارم بيشتر از هميشه نه فكر هم نكنين دپرس ميشم يا اينكه در برابر ديگران جبهه ميگيرم عمرا من خودم رو خيلي وقته واسه چنين روزي آماده كردم راستي خداجون دمت گرم يعني كارت اي ول داره تو اون امتحانه بود كه به كمكت نياز داشتم خيلي تابلو رسوندي بهم كه ولي عالي بود همه توش مونده بودن خيلي بهم كمك كردي يعني بيشتر از هميشه فهميدم كه خيلي خيلي دوسم داري بازم ميگم خداجون شكرت .....دوست دارم همين يا علي سلام خدا جون من تو جلسه امتحان عشقت كم اوردم كي وقتم تموم ميشه ميشه يه كم بهم برسوني؟؟؟ فقط يه سوال ......... آخه نمي تونم پاس كنما!!!!!! خوبين خواستم اين مطلب رو توي وبلاگ شهرمون بنويسم ولي خب پرشين خوشگل نذاشت آقا ديشب اردكان زلزله اومد باور كنين شدتش هم ۳ ريشتر بوده خدا رو شكر هيچ اتفاقي نيفتاده يعني تا اونجايي كه من خبر دارم آب از آب هم تكون نخورده آخه آدم حسابي با ۳ ريشتر هم اتفاق خاصي ميفته ما كه اونقدر خسته بوديم كه شب كه ساعت ۱ خوابيم تا صبح كه ساعت ۹ بيدار شدم و نمازم باز هم قضا شد هيش دفعه بلند نشديم نه نه چرا دروغ يه دفعه بيدار شدم اونم از سرما بود آخه ميدونين كه شباي كوير برعكس روزاش خيلي سرده اين چند روزه هم كه هوا سرد تر شده ما هم كهمثل اكثر همشهرياي نازنين روي پشت بوم ميخوابيم اينجوريا شد كه بيدار شديم و يه پتو واسه خودمون اورديم ديگه اينكه هيچي جز سلامتي تون راستي من دوباره ميخوام برم مشهد دلم خیلی واسه این صحنه ی حرم تنگ شده وتشکر از یه منتظر دیگه............. ساز من...بيصداست گاهي! 



اينجا...كنار من...
در اتاق...پنجره اي باز به تشريح صدا...سكوت!
امشب...مهتابيست...ماه اما...تيره تر!
و كوير من...در انتظار جوانه صدا...از هنجره اي!
سازم را برميدارم...مينوازم...
ساز من...هنجره من است گاهي!
من در كوير جوانه ميزنم و ماه...ميدرخشد اينبار...
و كوير...تولد جوانه را جشن ميگيرد...پاي كوبان!
من در اين روشن تاريك...پي تشريح صدا...
سكوت...
سكوت

