تبليغاتX
شب های کویر


شب های کویر

 پیامبر(ص)فرمود:

* اگر روزی بر من بگذرد که در آن چیزی نیاموزم که به خدا نزدیک ترم کند آفتاب آن روز بر من مبارک مباد!

شعر:

بيا به قلب من ، اين سرزميني آزاد است

كه عشق روشني خانه هاي آباد است

درست مي شنوي ، آشناي من عشق است

و آشناي همه قصه هاي بر باد است

اگر نصيب شوي،‌يا كه نه خيالي نيست

نصيبِ عشق،‌هميشه،‌هميشه بيداد است

سكوت مي كنم،‌ آيا صدا نمي‌آيد؟

براي عشق، سكوت،‌انتهاي فرياد است

كنايه مي‌شنوم تا كنار من عشق است

كنايه ترس ندارد، غمي خداداد است



نترس و شرم نكن تا هواي تو دارم

قسم به عشق،‌دلم با خيالِ تو شاد است...

نوشته شده در دوشنبه 1385/09/27ساعت 7:59 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

سلام

حالتون رو نمی پرسم و یه راست میرم سر اصل مطلب

دیدین بعضیا رو بعضی وقتا و تو بعضی موقعیتا بدون اینکه فکر کنن یه حرفتیی میزنن یا یه کارایی رو انجام میدن

بعدش هم چی؟ پشیمون میشن

اصلا به فرد خاصی فکر نکنم

خودم رو مثال میزنم

بعضی وقتا نمی دونم که چه اتفاقی میفته چه جوری فکر میکنم که ........

ولی یه فرقی با بقیه دارم زیاد دوست ندارم پشیمون بشم از کارام

پس خودم رو توجیه میکنم

نمی دونم چرا

هیش وقت دوست نداشتم با حرفام کسی رو ناراحت کنم

ولی برعکس

وقتایی که باید حرف دلم رو بزنم سکوت میکنم ........

و وقتی هم که نباید یه چیز رو بگم یا یه کاری رو انجام بدم درست تو آخرین لحظه تصمیم رو عوض میکنم

و بعدش زود با خودم کلنجار میرم

مثل همین روزااااااااااااااااااا

من چشمام رو میبندم و در گوشام رو میگرم و تو اینو بلند بخون مطمئن باش عکس العملت رو نمی بینم و صدات رو هم نمی شنوم

حتی اگه تو چند قدمیت نشسته باشم

منظورم رو میفهمی و میدانم که میدانی

باورم کن باورم کن

رهگذار کوچه هاي خيس رويا و خيال و

خاطرات و حيرت و موسيقي و حس و کلام

باورم کن باورم کن

از فشار بغض، ديگر

در نمي آيد صدام

با نگاهت ايمنم کن

تا بگويم :

" دوستت دارم "

همين و والسلام

دوستت دارم !

و مي دانم که مي داني

خيالت

سطر سطر خيس احساس تورا از دفتر ترديد چشمانت

نمي شد خواند؟

ديوانه !

دوستت دارم !

و مي دانم که مي داني

نمي داني ولي شايد

تماشاي تو در بي انتهاي کوچه باراني رويا

چه دنيايي است !

دوستت دارم !

و مي دانم که مي داني

نمي دانم ولي

آيا تو هم

باريکه راه هاي خيال و خاطراتم را

ستون يادبود خنجر و خون و جراحت مي کني يا...

بگذريم !

اين دم آخر

خيالم را

با کلامي خيس

راحت مي کني ؟

...

نمی دونم چرا آهنگ وبلاگ مورد توجه خیلیا قرار گرفته پس ادامه مطلب رو بخونین

حالا حالت رو میپرسم بهتری یا باید معذرت خواهی کنم

یه عکس بی ربط شاید هم با ربط

دل تنگ

نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/22ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

به سلام

صبح یخی پاییزی تون به خیر

خَش و خوبی؟؟ سرما که نخوردین خدا رو شکر

میبین تو رو خدا باید ببخشین من دیر به دیر میام و شما هی دلتون واسم تنگ میشه و تلفن پشت تلفن و ایمیل پشت ایمیل و آف پشت آف که بابا کجایی نگرانت شدیم

مخصوصا اینکه رفقای نابابمون (منظورم شما نیستینا)تازگیا واسمون شایعه سازی کردن و ......

بعضیا هم خو خیلی دِلُشون بَندِ ماهه ولی غرورُشون یا شاید هم ....... نَمِذاره بِگَن بابا بسه اِقه این طَری نَباش نا سلومَتی......

حالا این شعر و داشته باش

شاید اون جوری که باید,قدر تو من ندونستم   حرفایی بود توی قلبم,من نگفتم,نتونستم

من به تو هرگز نگفتم :با تو بودن آرزومه    نقش اون چشمای معصوم ,لحظه لحظه رو به رومه

نیومد روی زبونم, که بگم بی تو چه هستم    که بگم دیوونتم من,زندگیمو به تو بستم

تو رو دیدکم مثل آینه ,توی تنهایی شکستی   من کلامی نمی گفتم,که برام زندگی هستی

نمی دونستی چون گل,توی قلب من شکفتی    چشم تو پر از گلایه است اما هرگز نمی گفتی

خداییش خودون هم نَمِدونم چه طور سر صُبی شعرون اومد فقط خاطر تو که معین رو دوست مِداری

بگذریم

امروز 16 آذره ....16 آذر میتونه یه روز خوب باشه....میتونه هم بد

من که میخوام خوب باشه

شما چی؟

خب دیگه چه خبرا

آهان تبریک بابت این حاج حسین ای ول به ولش دیشب رو دیدین..... چه جلب!

مدال طلا آسیا که سهلا مدال طلا جهان هم فعلا تو دست اونه

تیم امید هم که هند رو برد

منچستر جونم همین طور زد بنفیکا رو داغونش کرد

میبینم که انتخابات هم نزدیکه

2 تا از دوستای وبلاگی هم که کاندید هستن

چیه فکر کردین همش با شما آس و پاسا دوستم نه بابا آدم حسابی هم هست

(ناراحت نشو حالا تو)

خب حالا تبلیغات بسه

میخوام برم بخوام

کار ندارین شما؟؟؟؟؟

یا علی...

نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/16ساعت 5:56 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

      ۴ آذر سال ۱۳۷۹

                  

این متن بالایی درست مال سال قبله

سلام

مرسی از تبریکای همتون واقعا ذوق زده شدم

خب دوباره باید تبریک بگین

روزا چه چقدر زود میان و میرن

یا بهتر بگم سالها

انگار همین دیروز بود که ششمین سال تولد محمد رو تبریک گفتم

تو همین وبلاگ....

امسال هم هفتمین سال زندگیش رو بهش تبریک میگم

تو فکر کن......

خب دیگه

پارسال از روز اول وبلاگ تا تولد محمد خیلی آپ داشتم

خیلی اتفاقا افتاد

که باید واسه اونا هم سالگرد بگیرم اما خب چه میشه کرد دیگه

مثلا سالگرد چند نفر که پارسال تو همین روزا از این زندگی زمینی خلاص شدن

به آرشیو برین می فهمین

خب باید برم

تا بعد

یا علی

 

نوشته شده در شنبه 1385/09/04ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |