تبليغاتX
شب های کویر


شب های کویر

سامعلیک

خدمت بر و بچ باحال و ضد حال

چه خبرااااا

ما؟ خبری نیست جون داداش

چی؟؟؟؟

اون پستای قبلی رو میگی

ولش کن دیوونه اس

آغا باید ببخشین به خاطر اونا که خاطرتون رو مغشوش کردن

دِ میدونم دیگه من خیلی عزیزم

حالا لازم نیست که بگین

حاج منصور خدا عمُرُد بده باشُ این داستاناد

حالا دِگه بره من سر زمستون مِری سُنیج

حالا هم رَسِم

فکر خودُد نیستی فکر این ملت باش

حالا جدا اونجا سرما نخوری که من حوصله مریض داری ندارم سر پیری

دیدی این مرضی دیوونه چه داستانایی سر هم کرده

خدا عذاب قبرش زیاد کنه

هل و خب کاری باش من نداری

اوه بَنه بود خاطرات دیروز خو نیس مرگم بنویسم

حالا بگذرم

آغا ما دیشو تا پاسی از شو باش همشهری عزیز تر از جانمون حرف مزدم

تا اینکه حرف خواهرشون که معلم شیمی ما بدبختا بودن رسید

یاد هنرستان افتادم 

بعدش هم باش طاهره خانم خاطری تولدشون بود داشتم تعارف تکه پاره مکردم

بعد اومدم باغ مظفر دیدم و بعدش هم رفتم کله گذاشتم

بگو چه طور خو رفتم

الان هم بیدار شدم نماز خوندم نشستم پا کامی الانُگه که صدا مادر در بیاد

پس فعلا

راستی این فاطمه منظورم اون فاطمه نه این فاطمه اصلا این فاطمه خو معلوم نیس چه مرگش شده

تازکیا بره من ادا اصول در میاری؟

چته قهری

یه حرف دگه هم مونده

از اونجا که فصل امتحاناته من به بچه ها یه کمکی میکنم

یه کمش رو الان می ذارم بقیه اش بعدا

پس خوب حرفام رو گوش کنین

گويند: « تقلب مفهومي ‌است بس اساسي » به طوري که شاعر ميگويد :

 

تقلب توانگر کند مرد را          -          تو خر کن دبير خردمند را

 

تاريخچه‌ي تقلب از جايي شروع ميشود که حسن کچل براي نخستين بار تن لش را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهيانه‌ي کودکان فلک بخت مکتب بود. .............

ادامه دارد

دلم برای اون قدیمای وبلاگم تنگ شده

نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

مواظب خودتون باشین

یا علی

نوشته شده در جمعه 1385/10/22ساعت 7:10 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

نیایش

 

 

پروردگارا
به من بياموز
دوست بدارم کساني را که دوستم ندارند
عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند
بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند
به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز
تبسمي به صورتم ننواختند
محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند.
نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/21ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

             

***

می‌دانم
پنجره‌ی اتاق من به غرب باز می‌شود  
و خانه‌ی تو شرقی بود
پس نماز باطل است
    
    ***

نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/21ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

سلام حالتون فرشه یا موکت؟

شنبه نهم دی ماه مصادف با روز عرفه مسجد امیرالمومنین ساعت 3 بعد از ظهر: از دیشبش تصمیم به رفتن داشتم و اینو با مادرم در میون گذاشتم(یکی ندونه فکر می کنه هر جا قراره برم با مامانی هماهنگ میکنم) خلاصه همینجوری گفتم که گفته باشم اونم سرش رو تکون داد یعنی هر چه خواهی .......  خودت دانی ... حافظا

خلاصه کله ی کم موت رو به درد نیارم صبح شنبه اول هفته ساعت 12 ظهر (حالا صبح یا ظهر) خوش تیپ شدیم و کلی وودکا استعمال نموده نه استعمال اشتباهه حالا بگذریم منظورم اینه که خوش تیپ و مامان ندیدی حالا ببین ,بوی ادکلنت منو کشته (روزه ات باطل نشه هرکول)

آره دیگه رفتیم خونه یکی . کی؟ مگه فضولی فاطمه دیگه مگه من به غیر از اونجا خراب شدن جای دیگه ای دارم شب روز وقت بی وقت تا اردکانه این برنامه مونه اون بیاد من باهاش برم خونشون من برم اون با من بیاد خونمون بعد یهو با هم جیم میشیم یعنی چی یعنی میریم یه جا که خیلی خوفه به تو چه پاتقمون کجاست تو فکر کن .....ا ه..... و .ک .ب هااااااااااا عمرا بفهمین

بعد تا ساعت 3 اونجا لنگر انداختم و نزدیکای ساعت 3 بهش گفتم پاشو بریم مسجد گفت نه می خوام تنها باشم خیلی وقته تو خونه تنها نبودم یعنی اینکه میشه زوود بری منم گفتم باشه اصرار نمی کنم .

غریبه که نیستین شما ها من تا حالا دعای عرفه نخونده بودم یعنی پارسال می خواستم بخونم ولی نصفه اش رو بیشتر نرسیدم حالااااااااا رفتیم مسجد و دیدیم اووووووووه ملت آدم حسابی ان گفتم خاک به سر اینجا جای تو نیست بزن به چاک اول نخواستم برم ولی ..... ولی روی تابلو اعلانات مسجد نوشته بود

امام صادق (ع) فرمود: هرکس در ماه رمضان آمرزیده نشود تا رمضان سال بعد .....(یادم نیست ولی منظورش این بود تا سال بعذ بایذ صبر کنه) ولی مگر اینکه به مراسم عرفه بیاید(ببخشید دست بردم تو حدیث آخه یادم نیست)

ما هم گفتیم خدا جون من به این راحتی ها ازت دل نمی برم اون قدر در میزنم .......

رفتم داخل مسجد هر طرف رو نگاه می کردم غریبه بودم غریبه نه از اون لحاظااااااا خیلیا رو میشناختم و خیلیا هم منو می شناختن یه خانوم صدام کرد اکرم خانوم ما رو بگو بالای سرمون یه علامت سوال بود منم یه نگاه بهش کردم گفتم جانم گفت بیا اینجا بشین ... منم یه لبخند کوچمولو زدم و نشستم بغلش گفت میشناسی منو؟؟؟؟ گفتم راستش نه !!!! گفت من دختر پسر نمی دونم کی همسایه قدیمتون هستم (کلی اسم و فامیل پشت سر هم کرد) و منم گفتم آهان ببخشید به جاتون نیوردم (نه اینکه اونوقت شناختیش) اهههههه چه قدر من طولش میدم

مراسم شروع شد انگار منتظر من بودن یه کمی از مداحی آقاهه که نگذشته بود یه حسی داشتم نمی دونستم از خدا چی میخوام اومدم اونجا که چی بگم

به کدام گناهم اعتراف کنم از کجا شروع کنم کداو آرزوم رو بگم اول از همه کدوم غلط کردم رو بگم؟ اصلا من واسه چی اومده بودم اینااا همه آدم خوب و پاک اینا همه نیازمند اینا همه مریض دار من چی کار میکردم وای خدای من نکنه خودخواهی کنم نکنه..........

داشتم اینا رو به خودم می گفتم که دیدم زیر ذره بینم حس کردم خانومه یه جوریه بهم نگاه میکرد به جای اینکه هواسش به خودش باشه یهو یه سوال کرد که بی ربط بود اصلا از اینجور مواقع خاطره خوشی ندارم واسه همین گفتم ببخشید من باید برم مث اینکه دختر خالم اون عقبه و یه نگاه به عقب انداختم لبخندی زد و گفت برو به سلامت .

اومدم عقب و پشت دیوار نشستم جایی که چند تا پیرزن بودن و با این وجود اونجا هم یه مدت بعد شلوغ شد .

بگذریم دعا شروع شده بود من هرچی میخواستم هواسم به دعا باشه نمی شد که نمی شد انگار کلمات مفاتیحم از جلوی چشام فرار می کردن میومدم همراه اینکه به عربی ش گوش کنم معنی اش رو بخونم هی گم می کردم کتابم رو گذاشتم رو پاهام و خیره شدم به روبرو پیر زنه رو میدیدم که نمی دونم معنی دعا رو می فهمید و اینجوری مث ابر بهار گریه میکرد یا اینکه دلش پر بود از…………

مداحه شروع کرد به مداحی هی می گفت جوونا……جوونا میخواستم بگم اگه منظورت منم …من چه گلی میخوام به سر آقام بزنم که هی می گی

بعد گفتم خنگه کسی با تو نیست که داره به اونایی میگه که پاک از هر گناهی هستن داره به اونایی میگه کهامید آقاشون تو این دنیا هستن

اصلا داغون تو جوونی تو این مدت انگار 20 سال پیر شدی بعد دوباره گفتم دیوونه ای دیگه اگه دیوونه نبودی حد اقل تو این مدت که اینجایی یه کم به اشتباهاتت فکر میکردی بعد دست دلم رو دادم به دل مداحه هی با خودش این ور و اونور بردش کربلا حرم امام حسین حرم حضرت حضرت ابوالفضل بین الحرمین تل زینبیه کوفه قتلگاه……… مکه خونه خدا صحرای عرفات مدینه مسجد الرسول قبرستان بقیع……..

خدای من بسه دیگه …چرا جمعیت این قدر گریه میکنن و من…… دریغ از یه قطره چرا؟ یه دفعه از یکی دلیلش رو پرسیدم گفت خدا ازت دور شده انگاری با هام قهره ………. گفتم خدا جون من که تو خونه اتم یه نگاه کوچولو فقط یه بار ببین منو خب ببین چی میگم بهت…. دوباره جواب خودم رو میدم میگم برو خاک به سر نفله برو گناهکار بی آبرو آره بی آبرو پیش بنده ها آبرو داری که چی ببین منو …. چه قدر بهت گفتم …..

بهش گفتم خداجون من که خیلی وقته گناهکارم اونی که میخوای نیستم فکر هم نکنم آدم بشم یعنی اونجوری که دوست داری ولی

ولی خودت دیدی که دارم درست میشم خداییش کیف کردی چه جوری از خواسته دلم از خواسته قلبم گذاشتم خداییش هم خوب کاری کردم کاش از اول نگفته بودم ولی … ولی …نه  اه چرا یادم نمیره

گفتم دختر چه جوری تو اون موقع اونجوری اشک میریختی …نکنه دو… ….. نه بابا حالا به فرض آره آره آره  هه میگه اعتراف کردی

باشه قبول حالا خدات رو چی دوسش نداری خاک به سر

کم کم داشت دعا تموم میشد و تموم هم شد نزذیک اذان بود با اینکه سرگیجه و ضعف داشتم ترجیح دادم بمونم و بعد از مدتها یه نماز سر وقتو جماعت بخونم کاری که تا چند ماه پیش ترک نمی کردم.. نماز اول رو که خوندیم شروع کردن به شیرینی پخش کردن آخه فردا عیده در ضمن صدام هم اعدام شده بود خانومی که شیرینی تعارف می گرد وقتی رسید به نفر قبلیم گفت پاشو دختر حاجی..... زشت نباشه تو جوون شنگول اینجا بشینی و من با این پا درد... همینجوری داشت میگفت البته با خنده منم میخواستم بگم هی ی ی ی روزگار

جعبه رو از دستش گرفتم خداییش بزرگ بود و شروع کردم به تعارف کردم به هر کی میرسیدم که آشنا بود باید سلام و احوال پرسی میکرد با اینکه روزه بودم و سرم داشت گیج میرفت خلاصه جعبه که تموم شد برگشتم سر جام دیدم وای چه رمانتیک پرزنی که بغلم نشسته بود برام شیرینی برداشته بود اونم 2 تا   بهم گفت روزه ای مگه نه منم سرم رو تکون دادم و گفتم اگخ خدا قبول کنه گفت بیا بخور گفتم تشکر نمی تونم.....گفت چی چی و نمی تونی اگه شما جوونا نخورین ما بخوریم بعد یه شیرینی برداستم خامه ای بود نمی تونستم همه اش رو بخورم(یه موقع فکر نکنی من سوسول و کم خورما نه ولی اون موقع نمی شد) چشمتون روز بد نبینه اولی رو خوردیم دومی هم با اسرار حالا اینجا رو واسه خودش هم 2 تا برداشته بود یکی دیگه داد به ما ...ما هم که مظلوم تو این مواقع هیچی نمی گیم اون یکی خودش هم نصفید گفت بیاااا گفتم خداااااااااا انگار یه کیلو خامه قورت داده بودم خلاصه نماز عشا رو هم خوندیم و راهی منزل (شما بخونین خونه خرابه) شدیم کلید رو انداختم تو در و از شواهد و مرکب و قاتر معلوم بود پدر گرامی همراه حیف نون(برادر گرامی) در منزل تشریف دارن گفتم خدا خودش به خیر کنه هنوز سر شبه حالا اوضاع خونه رو بی خیال مگه فضولی مامان سفره افطار رو انداخته بود یه نگاه کردم به سفره چیزی چشمم رو نگرفت رفتم تو آشپزخونه تا چایی بیارم دیدم شیشه ترشی رو کابینته و مادرم صدا رسوند که یه ظرف ترشی هم بیار منم چپ چپ به شیشه نگاه کردم وای خدای من ترشی بادمجون عشقمی ی ی ی دستم رو بدون قاشق بردم تو شیشه و حالا بخور کی نخور بعد دیگه سر سفره نشستم یه راست پیچیدم تو اتاق یخ کرده ام و بخاری رو روشنیدم و هنوز پاور رو نزده هدفون گذاشتم و نشستم پای این کامپیوتر لعنتی که هرچی میکشم از دست اینه ...باور نداری قدقد پس از آن غروب رفتن…….

الان هم با اجازه میخوام برم در کنار کانون سرد نه گرم خانواده میدونین چرا؟

میخوام یه لیوان چایی بریزم این هوا آخه لیوانایی که من توش چایی میخورم ندیدین اهل خونه بهش میگن تغار(به فرهنگ لغت مراجعه شود) با یه مشت قند حالا بجو که نجو آخ چه حالی میده جویدن قند اونم وقتی تنهایی چایی میخوری

يه مدت هم شاد بيشتر شايد كمتر شادى همين فردا نميدونم اينورا نمیام

میخوام دل مشغولیای دیگه ای داشته باشم فردا که تعتیله از سه شنبه میخوام بعد از چند هفته باز به صورت منظم و کامل برم عصر اندام یادش به خیر یه زمانی همه کاره اونجا بودم هرکولی بودم واسه خودم

حالا میگم بهشون که هیشکی جای منو نمی تونه بگیره

اینم یه عکس..

ت و ل د ت م ب ا ر ک

حالا که قراره نباشم پس پر حرفی کنم؟

یه روزایی دلم می خواد بنویسم و هیچ حرفی ندارم برای گفتن. اون وقت فکر می کنم دوران طلایی نویسندگیم به پایان رسیده.

یه روزایی هم مثل امروز هزارتا حرف دارم برای گفتن و وقت نوشتن نیست. وای چه کار کنم؟ کلمه ها توی ذهنم صف بستن. من باید با یکی حرف بزنم. مغزم داره زیر فشارشون له می شه.

باید تندتر بنویسم. حداقل دوتا پست دیگه باید بنویسم امروز. مغزم داره منفجر می شه.

دیگه چیزی نمونده به سرنوشت دختر کبریت فروش دچار بشم. آخه چرا اینقدر هوا سرده؟(میدونم تقصیر خودمه که لباس نمی پوشم)

یادمه تا همین چند وقت پیش تند تند مراسم قبل از خواب رو انجام میدادم و خودمو شلیک می کردم زیر پتوم و خودمو جمع می کردم اون زیر و لرز می کردم. بعد کم کم گرمم می شد و بعد دیگه زیر پتو همه جاش گرم بود. پهلو به پهلو می شدم و راحت می خوابیدم.

تازگیها که می چوقم زیر پتو اولش باید ۴ ساعت بلرزم تا گرم شه. بعدش فقط همونجا که خوابیدم گرم می شه. اگه ۱ میلیمتر پامو جابجا کنم باز یخه و لرز می کنم.

دیشب آخرش نشستم و پتو رو پیچیدم دورم و زُل زدم به دیوار روبروم. مطمئن بودم که مثل دختر کبریت فروش کم کم دیوار نورانی می شه و بعد یک تونل نورانی و روشن و گرم توی دیوار باز می شه و یکی از فک و فامیلای مرحوممون میاد دستمو می گیره می بره اون تو و دیگه اونجا نه سردم می شه و نه لرز می کنم.

من خُل شدم؟ ممکنه. شاید مغزم از سرما یخ زده. به هر حال چیزی نمونده که جسد یخ زده منو یک روز صبح از زیر پتو بکشین بیرون.

-------------------------------------------

من مریضم. خیلی مریض. گلوم درد می کنه. تبم دارم. دماغمم هم آویزون شده. سرم هم درد می کنه. چشمام هم داغه. لرز هم دارم. گوشامم درد می کنه. من خیلی مریضم. خیلی. خیلی خیلی.
ولی این مریضی هام شب تا صبحه صبح دوباره میشم عین اولم

بیاین نازمو بکشین و لوسم کنین. کمپوت برام بیارین. آب پرتقالم بیارین. . بیاین دیگه. از کجا معلوم تا فردا زنده بمونم؟ هان؟

خدایا شکرت

همین که تو این بازی روزگار دل کسی رو نشکستم شکرت

دل ما که ارزشی نداشت بذار بشکنه

خدایا شکرت

همین که تو این بازی روزگار غرور کسی خورد نشدشکرت

غرور ما که ارزشی نداشت بذار ریز ریز بشه

چه قدر حرف زدم دهنم کف کرد

حالا هر کی شعر دوست داره بره ادامه مطلب

عمرا بشه اسم اینا رو شعر گذاشت

ولی چی کار کینیم دیگه دلمون خوشه جالب هم اینجاست که اسم نداره

:دی

دلم نمیاد این عکس رو نذارم

هر چند بی ربط بی ربطانه است

مثل همیشه

شاید خداحافظ


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

فاطمه پریشب اومد

دیروز از ظهر تا سر شب خونشون بودم

کلی با هم حرف زدیم

گریه کنم؟

نه عمرا

به قول خودش مگه ارزشش .....

میخوام بدونم چه جوری میگه خدا رو دوست داره و چه جوری میگه فقط خدا

آخه میدونی

بچه که بودیم هم من هم فاطمه هم تو خودت میدونی

همیشه می گفتیم

دروغگو دشمن خداست

حالا تو دشمن خدایی؟

نگو دروغ گو نیستی آخه خودت اعتراف کردی

خب بگذریم اصلا وقتش رو ندارم درباره اینا بگم

به قول فاطمه حیف من نیست؟

اون روز تو حالت عادی نبودم میخواستم اون کار رو بکنم

شاید ارزشش رو داری؟

من تو مبارزه با مشکلات خیلی قوی ام

از اینا بگذریم دیروز که پیش فاطمه بودم قرار شد امروز یعنی حالا رو پیش هم باشیم

قرار بود بریم بیرون

با هم بستنی بخوریم

از خاطراتمون گفتیم

منی که فکر می کردم اگه اون بیاد همش در باره اتفاقات این چند وقت میگم

اصلا اینطوری نشد

حالا از اینجا رو گوش کن

شب که میخواستم بخوام شاد و سر حال بودم یه زنگ به فاطمه زدم تا قرار صبح رو بهش یاد آوری کنم

و میدونستم که یادش نمیره

پیش خودم میگفتم ای ول تا حالا ایتقدر راحت نبودی

با شبایی فکر میکردم که پیش فاطمه بودم با هم بودیم

به تابستون امسال که گذشت و می دونستم که اونم به همینا فکر میکنه

صبح شد

ساعت ۸:۴۵ صدای زنگ تلفن منو که داشتم رویا می دیم نه خواب بیدار کرد شماره رو دیدم اِِاِ اِ اِ فاطمه است

یعنی بیدار شده چه عجب!!!!

گوشی رو برداشتم صداش قطع و وصل میشد فکر کردم مشکل از گوشیمه درست نشستم و یه مشت زدم به گوشی

ولی صداش گرفته بود وایییی خدای من

گریه کرده بود معلوم بود

یعنی تو این چند روز هم که من بهش زنگ میزدم این حالی میشده

بهش گفتم گریه کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت:

اکرررررررررررررررررررررررررررم

گفتم جانممممممممممممممممممممممم

گفت : مادر بزرگم فوت کرد.
انگار یه پارچ آب یخ ریختن رو سرم

و بعدش زد زیر گریه

نمی دونستم چی باید بگم

فقط گفتم گریه نکن خب

گفت پس چی کار کنم

من هیچی نمی تونستم بگم

فقط سکوت کردم

گفت بهت زنگ زدم که قرارمون کنسل بشه

بهش گفتم باشه تو گریه نکن

ببین همون کسی که تا دیروز منو به خاطر هیچ دلداری میداده امروز من باید دلداریش بدم

اما به خاطر یه چیز مهم

چی باید بهش می گفتم؟

بهم گفت تو خونه میمونه 

منم گفتم باشه خداحافظی کرد

در صورتی که من نمی دونستم چی باید بهش بگم

آخه بابا بزرگش مریض بود توی بیمارستان بود

ولی مادربزرگش......................

از جام بلند شدم

دیگه خوشحال نبودم

لباسام رو پوشیدم

تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که لباس مشکی تنم کنم

چادرم رو سرم کردم و اومدم بیرون

خونه فاطمه اینا تا خونه ما ۵ دقیقه ای بیشتر  راه نیس

یه فرمون پیچیدم تو کوچشون

زنگ زدم

رفتم تو

بقیش بماند.....

فقط میتونم بگم تسلیت 

نوشته شده در سه شنبه 1385/10/05ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |