تبليغاتX
شب های کویر


شب های کویر

امشب که سقف اتاقم  بر سرم سنگینی میکند مانده ام

که از چه بنویسم از آنهایی که دیروز با من بوده اند و امروز رفته اند

یا از تو که همیشه حرف های مرا می خوانی؟!؟

----- از تو می نویسم ...-----

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/05/30ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

سلاااااااااااااااام

میدونی یه سری چیزا هست که دیگه اینجا هم نمیشه گفت

چون...چون.... نمی حوام اینو بگم ولی مجبورم

چون اینجا هم دیگه برام قابل اعتماد نیست...یه سری از خوننده های جدیدش...یه سری

....

اون حرفا رو نمی زنم

این اتفاقات چند روزه هم میره جزو آپای مخفی این وبلاگ

الان هم باید فکر کنم ...فقط و فقط و فقط فکرررررررررررررررررررررررررررررررررررر

اگه میخواین از مسابقات بگم باید بگم عالی بود ... حد اقل برای من

رتبه نیوردیم ولی همین که تیممون جز ۲۰ تا تیم برتر رفت بالا خودش کلیه.................

--------------

سر خودمو خلوت می کنم

تا شلوغ نکنه لامصب، این دلم!

نوشته شده در یکشنبه 1386/05/28ساعت 4:36 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

با عرض سلام و خسته نباشيد

اينجانب الف... .... الان تهرونم

اصلا فكر نكنيد واسه تفريح اومدما..كي بود تو كامنتا گفت اومدم تفريح

بابا كلي از كارامون مونده

من الان يه كافي نت هستم به اسم بلوط(كلي سر اسمش با دوستم خنديدديم... ماجرا داره)

خب ديگه بايذ بريم

ساعت ۷ عصر بيط تبريز داريم

تا اون موقع بايد الافي كنيم يا علافي؟

الان كه بچه ها يه جا pناه گرفتن(p نداشت)

خب دیگه واسمون که دعا می کنید انشالله؟

فعلا

روز همگی خوش

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/17ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

سلام

اصلا نمی دونم اومدم چی بگم؟

فقط خواستم آپ کنم

همین

فقط یه چیزی... نه بی خیالش مهم نیست

ما داریم فردا شب میریم تبریزااااااااااا

واسمون دعا کنین

الان دانشگاهم بچه ها رو قال گذاشتم اومدم سایت

فقط یه چیزی خانوم ها..آقایونی که کامنت میذارین

۱۰۰۰ بار گفتم اگه دوست دارین کامنتاتون پاک نشه خواهشا چتاتون رو ببرین همون چت روم اردکان لطفا

یا علی

نوشته شده در دوشنبه 1386/05/15ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

سلام

خوبم...ساعتو نگاه کنین...میفهمین خیلی هم خوبم

سرشب با پرنیان صحبت میکردم

خیلیییییییییییی دلم براش تنگ شده بود... وقتی فهمیدم روزه گرفته بوده و دم افطار مزاحمش شدم...

مزاحم کجا بود...مراحمم... اعتماد به نفس رو حال میکنین؟ از ته اقیانوس اطلس تا سر قله اورست

دیگه اینکه... الان آسمون دیدنیه.... میدونین...من اینجا .. تو این شهر یه چیزی دارم که هیچ جا نیست... با هیچ جای دیگه هم عوضش نیم کنم

آره درست حدس زدین...شبای اینجا رو...............

دل همه اونایی که شبای کویر رو ندارن بسوزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یاد اون سبی که با بچه رفته بودیم کویر افتادم...  واییییییییییییییی

و یه شعر... که ربطش رو نمی دونم

     دلم مـــیخواد ســتــاره رو               از تن شــب جــــدا کــــنـم

      دلـم میخــواد عقـاقی رو                بــا بــاغ آشـــنــــا کــنـــم

     بــگـــم آهـای آی ادمـــا                ای آدمــــای بـــــی صـفـا

      چـــرا تو ایـن شهر شما                ترانه مــونــــده بــی صـدا

      چـرا شمـا تنهـایـــی رو                تو دل شبها دوسـت داریـد

      حتی شمــا عـاشــقی رو               با خود شب دوست ندارید

      میخوام بــگم شده یه بار               عاشــقی رو داد بـــزنـیــد

      روشنی رو تو دل شب                 به بــار فــریــاد بــزنـیــد

      آی آدمـــا شهــر شـمــا                دلــم رو از ســحر گرفــت 

      حتی ستـــاره بـودنــو               از قــفــس دلــــم گـــرفــت

      آخــر ایــن شــــب شما                شـایــد بـازم ســحر بـاشـه

      آخـر تنــهـــایـــی مــن                 شروع یک ســفر بــاشــه

واییی باید برای فردا یه کاری میکردم... که هنوز تموم نشده

اگه صاحابش بفهمه.

این دفعه دیگه میذاره و میره...سر به بیابون میذاره...

شب یا صبح به خیر

التماس دعا تو این روز عزیز

یا علی...

 پ.ن: مثل همیشه        درحیرتم از مرام این مردم پست!!!!!!!!!!

پ.ن۲: تموم شد...طوفان رو میگم... قاطی  مسئله نشدم! کی گفته شانس یه بار در خونه آدم رو میزنه... به فرض هم ... خب نمیشه ردش کرد؟ حتما باید در رو به روی شانس وا کرد؟

والله!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت 3:47 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

سلام علیکم

حال شما؟

امروز تولد امام علی بود و روز پدر...

این روز رو به پدرم تبریک میگم ..از همین جا...هیچی هم براش کادو نگرفتم... قرار هم نیست چیزی براش بگیرم  چون چیزی که لایقش باشه رو نمی بینم ...

تنها صبح بهش گفتم عیدت مبارک...روزت هم مبارک ... خوشحال شد...خیلی... لبخند زد...

من چند بار دیگه تو همین وبلاگ گفتم...به جرات بازم میگم... تو این دنیا کسی که بیشتر از همه بابا رو دوست داره منم...اونم همین طور ...می فهمم ... که خیلی دوستم داره!!!!!!!!

دوست داشتن فقط به عمل و حرف نیست... اگه به اینا بود که همه باید فکر کنن من با بابا یا بر عکس خیلی با هم سرد برخورد می کنیم... ولی این طوری نیست

خیلی از وقتا با بابا میرم بیرون و این در حالیه که برای تفریح دوستای خوبی دارم... ولی اعتراف میکنم گاهی وقتا پنهونی و بدون اینکه خونواده بفهمه با بابا بیرون غذا ... 

راستش رو میگم ...همه حرفام رو به بابا نمی گم... ولی ... ولی ...بابا یکی از اون ستاره های آسمون منه که مهر اعتماد بهش خورده... بابا خیلی از اشتباهات منو میدونه ... که مطمئنم مامان نمی دونه...

بابا خیلی از .........ااااااااا

بسه دیگه!

امروز روز نسبتا خوبی بود، با اینکه قرار بود با بچه ها یه جا تلپ شیم ولی نشد... با وجود اینکه دیشب با فاطمه کلی حرف زدم ولی بازم میخواستیم کنار هم باشیم... نشد...نشد... میدونین چرا؟

آخه از وقتی تابستون شده و فاطمه برگشته من نیستم... هر روز دانشگاه...عصر هم که

از طرفی نمی خوام قید اونجا رو هم بزنم...فکرش هم برام غیر قابل قبوله... دارم با دوستای جدیدم انس میگیرم

و این در حالیه که 2 هفته است بچه های باشگاه رو ندیدم.........

خیلی میخواستم امروز همه با هم دور هم جمع بشیم... من یکی از بچه های پایه ی علافی بودم... همیشه!!!

برای همین بچه ها هم دیگه زیاد دور هم جمع نمیشن... بگذریم که بعضی وقتا هم میرن پی خوش گذرونی و بعدش بهم خبر میدن.. دروغ چرا همین امروز پیش قرار بود برن ده بالا 3 روز... اگه 1 روزه میرفتن میرفتم ... ولی خب... دانشگاه...گروه...

و همین بچه های باشگاه و رفیقامن که بهم تو گروه بودن... و کار گروهی رو یاد دادن... واسه همین اونا هم زیاد دوست ندارن از این وضع جدیدم دور بشم... بر عکس خیلی هم منو تشویق میکنن...

الهام ظهر زنگ زده بود... میگفت زیاد خوش نمی گذره... ولی من می دونم ...

محمد از دیروز اینجاست.. دیشب هم اینجا بود..با مامانش ... باباشون رفته اعتکاف...ااا گفتم اعتکاف...یه سری از بچه ها هم رفتن اعتکاف..اونجا هم نرفتم ... یادش به خیر اعتکاف ماه رمضون پارسال...اولین باری بود که معتکف میشدم....

با محمد امروز تو خونه خیلی خوش گذشت ...جدا از اینکه آرنج دست راستم خیلی درد میکرد و میکنه... ولی خب امروز محمد پسر خوبی شده بود.. نه اینکه خوب... ولی امروز شیطونیاش رو دوست داشتم ... همش فرزانه رو اذیت میکردیم... با هم... البته عصری کمی لوس بازی در اورد ... خیلی داشت منو اذیت میکرد ... واسه همین با هم درگیر شدیم... بازم زود پشیمون شدم...

آخ یه چیز یادم اومد 17 مرداد داره میرسه... هی نمی خوام یادم بیاد......

یه چیز جالب تو آپ قبل تعجب رو چه جوری نوشتم

واقعا که...

خب دیگه مجبور نیستین اینا رو بخونین

منم برم

خوش باشین

بازم عیدتون مبارک

یاعلی

نوشته شده در شنبه 1386/05/06ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

می خـــــــــــــــــــــوام

قاطی آدمــــــــــــــــــــــــــــا بشم.

از کی باید اجازه بگیرم؟

..............

دوست ندارم انتخاب بشم

می خوام انتخاب کنم

چون حقمه!

نوشته شده در جمعه 1386/05/05ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

سلام

امروز ساعت 18:30 در حالی که خسته و کوفته به منزل باز میگشتم... و قشنگ تر آنجا که پیاده بودم

از رو به رو یکی  از معلمان دوران دبستان را رویت نمودم خانمی همراهش بود...  خواستم بی تفاوت رد شوم!!!!

اما چه خوب مرا شناخت خیلی تاجب کردم و من مجبور(!؟!) شدم بایستم

وی پس از اینکه سلام و احوال پرسی کرد ....رو به خانم همرا گفت این همان دختر حاجی!!!!  است که میگفتم

... معلم شروع کرد به تعریف از دوران ابتدایی من که چه اعجوبه ای بودم(از لحاظ درسی)

کلی خوشمان آمد...کیف کردیم.... در پوست خود نمی گنجیدیم... می خواستیم ادامه داشته باشد... هی او بگوید و و لپ های ما قرمز شود و عرق بریزیم (نه از گرما!)...ولی حیف زود تمام شد

 (چه قدر رسمی شد؟)

 

 

پ.ن: این روزا اونقدر خودمو به کوچه علی چپ زدم که هم من باورم شده هم خود علی چپ!!!!

فعلا

یا علی...

-----------

ساعت ۱۹:۵۳

اضافه میکنیم

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

باورتون نمیشه یهلحظه عجب بارونی گرفت

کامپیوتر من هم کنار پنجره رو به کوچه است

یعنی الان کیبوردم خیسه ها

باد شدید و باروووووووووووووووووون

مرسی خدا جووووووووووووووووووووووون

همینو می خواستم

کاش حداقل ۱۰-۲۰ دقیقه ادامه داشته باشه

من رفتم پشت بوم

میای؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/03ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

سلام...

الان داشتم یکی از آهنگایی که یکی از دوستان بهم داده بود رو گوش میکردم(میبینید چه قدر به کارام میرسم)

همین شعر رو یه بار دیگه تو همین وبلاگ نوشته بودم ولی خب...بعضی وقتا تکراری هم بد نیست!

من اون خاکم به زیر پا        ولی مغرور مغرورم

   به تاریکی منم تاریک        ولی پرنور پرنورم

    اگه گلبرگ بی آبم به           شبنم رو نمی آرم

       اگه تشنه به خورشیدم          به سایه تن نمی کارم

       من آن دردم كه هر جایی    پی مرهم نمی گرده

       چه غم دارم اگه دنیا           به كام من نمی چرخه
   من اون عشقم كه با هر كس  سر سفره نمی شینه

 من اون شوقم كه اشكامو     به جز محرم نمی بینه

 اگه من ساقه خشکم            به دریا دل نمی بندم

اگه بارون پربارم              به صحرا دل نمی بندم
         چه مغرورم چه مغرورم

داشتم الان فکر میکردم...دیدم این همه از روزمرگی هام مینویسم..ولی از داشنگاه نگفتم

به خصوص این روزا که خیلی به چند نفر یا شاید یه نفر زحمت میدیم...

بابت همه اون زحمتاتون تشکر... بابت این آهنگ هم تشکر... بابت صبر و حوصله اتون.....

و زحمت هایی که هنوز قراره متحمل بشین

خدا بهتون صبر بده

بازم تشکر...چون این آهنگ رو نداشتم!!

امیدورام هیچ وقت پشیمون نشی از هم گروه شدن با من.

موفق و پایدار باشی

یا علی...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/05/02ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |