تبليغاتX
شب های کویر


شب های کویر

نمی دونم چرا خواستم اینو بنویسم

خداحافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی ،تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین ،به یاد اون همه تردید

به یاد اسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه می شه باور کرد دوباره اخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

همسفر یک جاده ی بی انتها شده ام...

پ.ن همیشه... همیشه ی همیشه...چیزایی رو که خواستم رو از دست دادم

بهت هم گفتم... نمی خوام این یکی اینجوری بشه ولی شد

حالا خدا جون یه سوال...

هیچی

میدونم جواب نداری!  

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو دلم قیامته . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 این بالاییا همونایی بود که نمی خوام بنویسم

فقط خواستم بگم ۲۲ آبان رو یادم نرفته

۲ سال گذشت؟

به هر حال تولدت مبارک

برنامه داشتم برات ولی خب نشد

 

پ.ن  تولد وبلاگمه رفت تو ۳ سال!

نوشته شده در شنبه 1386/08/26ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

سلام

صبح خوشکل پاییزیت به خیر

من خوبم

یعنی میخوام امروز خوب باشم

تا الان کلاس داشتم ... اومدم سایت...یه بنده خدایی اکانتش رو سیو کرده بود

 نه .... نه ..... اون کار خبیثانه رو انجام ندادم

به خدا تیکش رو برداشتم

الانهم یه کار خییییییییییییییییییییللللییییییییییییییی مهم دارم

ساعت ۱۰   می خوام زود برسم

یه سلام و یه ماچ هم به عظیمه گلم... (جمعه شاید بیام یزد... اگه اومدم کاش بتونم ببینمت)

دیگه اینکه....

آهان پریروز روز ملی دختران بود... یه کادو خوشکل گرفتم

یادمان باشد که روز و روزگار خوش است. همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب. تنها دل ما دل نیست.

دوستون دارم

یا علی...

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

می خوام فکر کنم

به اونی که دوست دارم

بدون هیچ محدودیتیییییییی

فقط فکر

فکر

.

.

.

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/21ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

فقط نگاش کن

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/21ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

من همیشه از اول خوندم

و اون از آخر

ولی خب چه فرقی داره "درد" رو از اول بخونی یا از آخر

پ.ن وقتی هیچی نداری بنویسی اینجوری سرقت ادبی می کنی!

نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

می خواستم آپ کنم

و اتفاقای این چند ورز رو بگم

ولی الان

الان.........

اصلا حالم خوب نیست

یه حالت تهوع با یه سردرد

..........................

حوصله کلاس ۴۲۰ رو تا ۷ شب ندارمممممممم

نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

سیزدهم آبان ماه

یوم الله یوم الله

هییییییییییی یادش به خیرررررررررررر

امروز طی یه قرار قبلی من و راضیه و مرضیه و سمیه... + مهرداد پسرکوچولوش رفتیم مدرسه

ولی نمی دونین با چه روی بازی ازمون استقبال شد

واسه همین ما زود از اونجا متواری شدیم...

سمیه به خاطر اصرار من مهرداد رو اورده بود ...آخییی ۵/۴ ماه داشت

ناز و خوشکل....  همش تو بغل من بود .... یه چند جا با هم کار داشتیم که رفتیم

هنوز دستام درد میکنه.... حدود ۲ ساعت تو بغلم بود... نق میزددد

سمیه ۷ ماه از من کوچیکتره... یادمه سال سوم هنرستان که بودیم ۵/۱ سال پیش ازدواج کرد...

خلاصه اینکه.......... ولش......... خواست خدا بوده....... امیدوارم مشکلاتش برطرف بشه......

بعد میخواستم درس بخونم ... آخه امتحان دارم عصر... ولی همه جا پر از سر و صدا بود

واسه همین زود تر اومدم دانشگاه که به این امر خطیر بپردازم

الان هم که میبینی .... دارم میخونم

امروز ارائه هم دارم... خدا خودش به خیر کنه...البته شاید چون قراره امتحان بگیره موکولش کنه به بعد

 

پ.ن ( خوب باش.... تو رو خداااااااااااااااااااا...... آره با خود خودتم..... جون خواهری.....)

فعلا

یا علی...

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/08/13ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

نمی دونم والله

راستش چی بنویسم که با محتوی باشه؟

مگه من اینجا رو واسه کسی مینویسم؟

حالا اینا رو بی خیال

الان تو خیابون یه کامیون دیدم جولوش نوشته بود

Only Good

مرده از خنده

سعی میکنم.... سعی میکنم از این به بعد یا ننویسم یا مثل آدم بنویسم

شاید هم...

چیزی به تولد وبلاگم نمونده ها....

پ.ن( عظیمه جون ناراحت نباش چیز خاصی نشده...خواهر کوچولوتو میشناسی که بعضی وقتا ... یادش به خیر پارسال این موقع

یادته؟؟؟؟)

پ.ن ۲ تو هم مواظب خودت باش... نتونستم اینو بهت بگم

پ.ن ۳ بی خیالش

پ.ن ۴ دیشب خوش گذشت...

خوش باشین

یا علی...

 

نوشته شده در شنبه 1386/08/12ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

اگه خواستی یه روز یکی رو نفرین کنی

اونم از ته دل

براش آرزو کن شبا خوابش نبره

به خدا بد ترین درده

....

میگفت خوابم نمیبره... میگفتم خوشی زده زیر دلش...شاید نفرین شده ام؟!

نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

نمی دونم....

نمی دونم چرا هر وقت  خوشی بهم رو کرد

هر وقت همه جا فریاد زدم که توووپم

تو  گند زدی به من....

آهای زندگی کثافت چی کار کنم که ت...ت تو نباشم؟

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

بازم ۳ حالت وجود داره

۱ شب نخوابی

۲ اونقدر گریه کنی تا بخوابی

۳ اونقدر گریه کنی و نخوابی

فرق بین دومی و سومی چند تا حرفه

ولی تو قیافه آدم کلی فرقه.... چه جوری برم دانشگاه؟

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09ساعت 6:7 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

سکوت می کنم

برای این که فکر کنم

مشکل

از حرف نزدن من است

نه از نفهمیدن تو!

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

دوست داشتن

برای من

تعهدی است که هیچ وقت از عهده اش بر نمی آیم!

 پس ازم نخواه

تو رو خدا

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

۳ حالت وجود داره

یا اینکه نفهمی

یا اینکه نمی فهمی

یا خودتو به نفهمی میزنی

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

سامعلیک

قبول شدم رفت پی کارش

از این به بعد میدونم تو خیابون با اینا چه جوری رفتار کنم تا الان می گفتم میگیرنم میندازنم زندون

زین پس حالشونو میگیرم

شیرینی هم بی شیرینی

فعلا باید برم دانشگاه

تا بعد

یا علی ...

نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

شاید هیچ وقت دلیل این رفتارمو نفهمی

ولی شاید این آخرین درجه دوست داشتنم باشه!

و مطمئن باش. مطمئن باش

کاری رو که ازم خواستی با همه وجودم...تا اونجایی که میتونم درست انجام میدم

هر موقع نتونستم میکشم کنار.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

چه قدر ضد حاله بهت زنگ بزنن بگن

استاد اومد پاشو بیا

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

چه حالی میده درس ۳ واحدیت تشکیل نشه

یعنی ۸-۱۱ بعد تو بیای سایت

تا ۱ که کلاس بعدیت شروع میشه

چه علافی طولانیییی

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02ساعت 8:36 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

خیلی بده آدم نتونه به چشماش هم اعتماد کنه

..

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/01ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |