تبليغاتX
شب های کویر


شب های کویر

 

 

سر شب یه فیلم ایرانی گرفته بودم

" محاکمه"

فقط یه لحظه اش . یه صحنه اش...

 

یاد قدیم فتادم

 

 

 

همین..........................

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/29ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

سلااام

این جمعه هم گذاشت ....

صبح آزمون داشتم (کاردانی به کارشناسی) مگه ول میکنه آدمو (این درس و می گم)

هیچگونه امیدی ندارم چون یه ذره هم نخونده بودم( حالا وقت زیاده)

از دیشب میگم

تا نزدیکای 2 بیدار بودم (استرس نداشتما کار داشتم)

دیشبش با فاطمه قرار گذاشته بودیم با هم بریم و گفتم که 7 میام دنبالت

تو خواب بودم که یه صدایی گفت پاشو هفته !!!

فکر کردم یه ربعه که خوابیدم چون هیچی نفهمیدم... بعد از مدتها این تنها شبی بود که خواب ندیدم!

اول از اینکه برای نماز بیدار نشدم ناراحت شدم و گفتم کنکوری که آدم نماز صبحشو نخونه و بره سر جلسه معلومه چی میشه

مادرم گفت راستی ماشین خونه نیستا .................

خدای من..........

زنگ زدم آژانس و به سرعت برق حاضر شدم

با خودم میگفتم بعد نماز نمی خوابم ولباسامو اتو میکنم تا مرتب و منظم برم

حالا فقط داشتم به خودم میگفتم یادت باشه کارتت رو برداری اتو کشیدن پیشکش

به قسمت غم انگیز فیلم نزدیک می شوید:

رفتم بیرون

 ماشین رسید

در رو باز کردم

تا اومدم سوار شم در بسته شه و منم با همون سرت اومدم پایین

آره درست فهمیدین

دقیقا گوشه چشمم خورد به دقیقا لبه تیز در ماشین (نخنننننننننئد)

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

نفهمیدم چه جوری نشستم

رفتم دنبال فاطمه

سوار شد گفتم چی شده

گفت یه کوچولو داره خون میاد

مامااااااااااااااااااااااااان

چشمم به شدت درد میکرد

با اینکه خیلی گرم پوشیده بودم سردم بود (من خیلی سرمایی هستم)

گرسنه ام بود تو راه خرمایی که مادرم بهم داده بود رو با فاطمه خوردیم و حرف میزدیم( مثل همیشه)

رسیدیم محل آزمون

خیلی نبودا"

وای سادیم وای سادیم وای سادیم بازم وایسادیم منتظر وایسادیم .... .... و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم

هوا هم خیلی سرد بود سرد بود بازم سرد بود

اومدن گفتن بیاین تو

تو سالن اون جا

بازم اونجا یه کم وایسادیم وایسادیم بعد خسته شدیم رفتیم تو یکی از کلاسا نشستیم نشستیم نشستیم و حرف زدیم و حرف زدیم یه کم گرم شدیم

اومدن گفتن بیاین بیرون! برین اون سالن

ما هم رفتیم

اونجا جایی نبود جز محل برگزاری آزمون

نشستیم و دورادور حرف زدیم ولی سرد بود خییییییییییییییییییییییییییییلللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییی

آزمون شروع شد

سرد بود

سرد بود

شرد بود

نمی شد حرف بزنیم

ولی سرد بود

سالن سرد بود

بی نهایت سرد بود

دماغم داشت فندیل میزد

بعد فهمیدم چند نفر دیگه هم که مثل منن دارن یخ میزنن

اومدن فن ها رو روشن کردن صداشون اعصاب آدم رو خورد میکرد

آهان در حین اینکه سردم بود سوالای عمومی رو هم نگاه میکردم به بعضیاش هم جواب میدادم! رو خیلیاش فکر می کردم و خیلیاش خاطره بودن !!!!!

خلااااااصه چند تا از آقایون مسئول تشریف فرما شدن

یکیشون کاملا فهمید که هوا برای من بس ناجوانمردانه سرد است و در شُرُفِ یخیدن می باشم

گفت: سردته؟؟؟ منم منتظر شنیدن این حرف از یکی بودم گفتم: اوهووووووووووووووووووم خییییییییییییییییییییییییلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی اونقدر غم انگیزانه گفتم که خودم دلم به حال مظلومیتم سوخت و گریم گرفت

گفت بیا اینجا آفتاب افتاده جامو عوض کرد

از کنار فاطمه رد شدم

آخیش تونستم بخندم!

رفتم اونجا بهر شد اما یه مدت که گذشت آفتاب هم جاشو عوض کرد

می خوام به این مسئولا بگم آخه..... هیچی یه عمر گفتیم مگه چی شد حالا نگیم بلکه یه چیزی بشه

بحث و عوض می کنم

آخ جوووووووووون بیسکوییتا رو اوردن

بدو بدو بدو زود باش یالللاااااااا

آهان قبل ترش بهمون شکلات هم دادن که از دستم افتاد رو زمین و یادم رفت بردارم

هی واسه مراقبا چایی میوردن.............( خب بی انصافا هوا سرده مگه چند تا بودیم؟؟ شمردم دخترا 45 تا بودیم پسرا رو نمی دونم) به ما هم می دادین...

خلاصه هی ما یخ کردیم هی سوالا رو دیدیم

هی تستا رو اینور اونور کردیم

عمومیا تموم اختصاصیا اونم همین طور بعضیاش بی نهایت آسون بود خیلیاش هم .........

ولی من نخونده بودم

اصلا اصلا اصلا

تموم شد اومدیم بیرون

قرار بود آزانس بگیریم ( محل آزمون خیلی از خونه ما  و فاطمه دور بود)

شروع کردیم قدم زدن و حرف زدن

راه رفتیم کم کم گرم شدیم حرف زدیم

راه رفتیم گرم شدیم حرف زدیم

حرف زدیم و راه رافتیم تا رسیدیم!

همین

فردا امتحان گرافیک دارم می خوام الان شروع کنم که بخونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چشمم هم داره درد میکنه

همین

چه روز خوشکلی بود

یه روز دیگه از روزای ناز و گوگوری خدا

خدا جون شکرت به خاطر همه چیزایی که بهم دادی و ندادی

به قول معروف اونایی که دادی نعمته واونایی که ندادی حکمت

( خدا رو شکر الان که فقط نعمتت رو دیدم حتی الان)

اینو بعد از نماز مغربم بلند گفتم ( خواهرم گفت چیه عقل به سرت اومده؟؟)

منم بنده ی شکرتم

فقط چشمم نزن از اینکه اینجوری یهویی سر به راه شدم که باز نشم همون .......ی ِ قبل

الان یه چیزی خوندم برای من جدید بود :

انسانهای کوچک ! خوب نماز میخوانند که خوب زندگی کنند!!!!
ولی انسانهای بزرگ خوب زندگی می کنند که خوب نماز بخوانند!!!

و فرقشان در نوع نگرش ارتباط با خدا و ارتباط با مخلوق خداست!!!

خدا همیشه آن لاین است!!

خدا جونم دوست دارم دوست دارم دوست دارم مممماچ ممممماااااااااچ مماچچچچچچ

 

 

نوشته شده در جمعه 1387/10/27ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

کاش میشُد کودکی را باز هم تجربه کرد٬

      کاش باز هم خورشید...

           از میان هفتِ کوه‌هایی که در آن نهرهای بلند آبی پیداست...

                شادمانه هر روز در دل ما٬ بذر محبّت می‌کاشت !!!

 

کاش میشُد از همان نهر بلند٬

   که تا باغ سرسبز خانه کوچک ما می‌آمد...

         و به حوض سنگی پُر ماهی قرمز می‌ریخت...

               جرعه‌ای نوشید٬ جرعه‌ای هم به امانت برداشت!!!

کاش میشُد در همان حوض زلال٬

    لحظه‌ای انعکاس دلِ پاکی را دید٬ 

       که عُبور ثانیه‌ها چرکینش کرد...

            صورتی که بعدها زمانه چُروک و خونینش کرد... 

                  و لبی که ماتم٬ آن را به لبخند دروغین واداشت...

 

کاش درب‌ها همان درب چوبی می‌ماند٬

    قطره‌های باران٬ "با ترانه٬ با گوهرهای فراوان"

         بر بام خانه آیات نوازش می‌خواند...

                کودک خوش‌باور قصّه از کجا می‌دانست؟

                        بعدها سقف خانه با بام٬ فرسنگ‌ها فاصله داشت...

 

کاش میشُد٬ مانند دوران کودکی

      تا درخت سر باغ٬ تا دامن پُر زنبق دشت...

               تا طلوع خورشید٬ تا سر کوه...

                           تا خدا٬ این همه راه نبود!!!

نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/26ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

همیشه

از دوست داشتن های ناشیانه

ترسیده ام.

و از همین روست

که دوست داشتن را

نیاموخته ام ..

..

تو و فلسفه هایت

تلف خواهید شد.

زمستان امسال.


نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/25ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

سلاااااااااااااااااااااااااام

می خوام یه عالمه بنویسم

اما نمی دونم از کجا و از چی

از درسا بگم؟ از پروژه و یا کار آموزی؟

از زندگی؟

از چی؟؟؟؟

 

همه چی نسبتا خوبه

تو فرجه هام و پس فردا اولین امتحان رو می دم

چیزی نخوندم

اما نگرانش هم نیستم

اگه خدا بخواد تا چند هفته دیگه این ترم هم تموم میشه و شر این دانشگاه از سرم کنده میشه و نفس راحت میکشم  و یه مدرک بهم میدن تحت عنوان کاردانی که باید چی کارش کنم خدا میدونه....

هی روزگار پیر شدیم

دلم یه عالمه خنده و شادی و ورجه وورجه میخواد

مثل پارسال؟؟؟ نه ۲ سال قبل....

چه دنیای خوشکل و نازی داشتم

تا چند تا هفته دیگه هم باز بهش سلام میکنم

دوستام و زندگی  و خوشیام و کلی چیزای خوب دیگه

لعنت به سالی که گذشت .............................................

بی خیال من دارم تمام این سختیا و خاطرات مسخره رو فراموش می کنم به راحتی آب خوردن !

یه چیزی

یه ضد حال:

امروز بعد تقریبا یه هفته رسیدم به مرحله ۴ level2 خییییییییییلییییییییییییی خوبههههههه

ولی ضد حال خوردم

خب بنده ی خدا اگه خریدنی بود اولش میگفتی اینقدر بهش وابسته نشم

بازی قشنگیه ............

ولی حیف

البته الان دارم دنبالش میگردم

دیگه اینکه....

همین دیگه

 

نوشته شده در شنبه 1387/10/21ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/12ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

من همونم

 که تو اوج ِ نابودی

واسه خودم

خوشبختیای کوچیک ساختم..

هنوزم میگم خوشبخت ترین آدم روی زمینم

همه چی رو به راه و عایه

خدا رو دارم ...

همه اتفاقایی که تو چند ماه گذشته بود مثل یه خیال از جلو چشام رد شدن

و شدم همون آدم یکی دو سال پیش !

باور کن

راضی ٍ راضی ام

نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/11ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

 

 

من دیروز با چشای خودم خدا رو دیدم...

 

شکرت

شکرت

شکرت

 

هر چی تو این چند ماهه ازت خواستم فقط هوای نفسم بود هوس !!!!

دیگه نمی خوام

 

خدایا فقط تو رو می خوام

پیشم بمون

نوشته شده در دوشنبه 1387/10/09ساعت 8:38 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |