تبليغاتX
شب های کویر


شب های کویر

 

قلم به نگاهم میخندد، نوشته هایم دائم خط می خورند،

 کاغذ نوشته هایم را به اجبار می پذیرد،

 

دلم آرام نمی گیرد...

 

 به دنبال کلمه ای که خطوط سیاه را معنا بخشد...

 

دلم آرام نمی گیرد ...

 

اثری از درخت و آب نیست...

 بادی می وزد و خاک روی نوشته هایم با عصبانیت می خزد.

 

  آری من در کویرم!

 

اینجا دل زمین ترک دارد؛

مشتی از خاک در دست میگیرم، باد آن ها را از دستانم می کشد،

زندگی در کویر نه سربالایی دارد نه سراشیبی!

کویر سوت و کور و ارامی است!

 چندی است صدای پای آب را نشنیده ام...

کاغذ را باد می برد

و من با پاهای برهنه روی ماسه هایی که رنگ تنهایی ام را دارند

به دنبال دست نوشته ام می دویدم.

همچنان باد می وزد ،

بوته خاری کاغذ را نگاه داشت.

کاغذ جیغ می کشید، دویدم کاغذ را برداشتم .

بوته ی خار می لرزید، باد به او تازیانه میزد...

اشک خاک روی روی گونه هایم را شست...

 تنهایی در کویر مرا دلتنگ می کرد...

 

 

پ . ن :

 دلم آرام نمی گیرد...

 

دلم آرام نمی گیرد ...

 

دلم آرام نمی گیرد ...

 

دلم آرام نمی گیرد ...

 

دلم آرام نمی گیرد ...

.

.

.

نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/30ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

ساعت ۳:۲۰ به وقت شب های کویر

آره بازم ساعت ۳

نمی دونم چه حکمتیه تو این ساعت باید بیدارم بشم

چه حکمتیه تو این ساعت خواب و کابوسام تموم میشه

بازم یه کابوس خیلی وحشتناک.. خیلی

یادم میاد چند ماه پیش هم اینجوری شد

ولی....

الان با اون موقع فرق داره

اون موقع ...

خدایا این یکی که واقعی نیست

هست؟

نه خدا .... نه .... نه ....

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/30ساعت 3:26 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

بازم یه جمعه ی دیگه

.....

این چند روزه بیشتر به خودم میرسم

صبح تا 11 خواب بودم البته دیشب تا 3 بیدار بودم

دوباره دارم میشم همون جغدی که قدیما بودم

امروز رو تقریبا فیلم دیدم

به جز 2 ساعت که فوتبال داشت

یه بنده خدایی منو یاد فیلم دزدان دریایی کارائیب انداخت

رفتن سر آرشیو و هر 3 سری اش رو دیدم

البته سومیش مونده

چند تا فیلم دیگه .....

قرار بود برم یه جایی سر کار

یعنی رفتم

یه مدت هم تو برنامه ام بود

اما منصرف شدم

به یه کاری دارم فکر میکنم

همون که یه مدت تو ذهنم بود

دارم اتوکد رو به صورت حرفه ای یاد میگیرم

یه دوره 90 ساعته میرم

البته من یه چند جلسه ای دیر تر رفتم

اما خودم رو میرسونم

دیروز روی سیستم یکی از دوستام کار میکردم که ترکیده بود

فردا میرم کلاس

پس فردا رو نمی دونم

یه چیز دیگه

امروز سر آرشیو آهنگام هم رفتم...........................

آخ که چه آتیشی میزنه بعضی از .........

ااااااااااااااااااااااااااااااه

ولش کن دیگه

الان بیرون بودیم

دلم هوس کلمبه  کرد خریدیم.... وقتی میخورم یاد خاطرات می افتم

یه مدتیه رفتم تو کار  ذرت مکزیکی ... اینکه خودم درست کنم

امشب بهتر از هر دفعه شد

وای ذرت مکزیکی... یه خاطره ی .... فقط میتونم بگم قدیمی....

پارک لاله تهران.........تابستون 86

..........................................................

دارم یه آهنگ گوش میدم

خاطره ی قطار تهران - یزد......

تا یه ساعت دیگه سریال یوسف شروع میشه

اه

دیدن اینم که خاطره است

کی باشه تموم بشه تا اینم بشه خاطره ی خاطره

از دست این زلیخا !!!!!!!!!!!

چه قدر امشب خاطره اومد جلو چشام................................

یه آسمون سکوت دارم واسه گفتن................................................

نوشته شده در جمعه 1387/11/25ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

دلم یه آسمون  گرفته

آره یه آسمون با ستاره هاش

تنها جایی که میگم اینا رو اینجاست

تنها جایی که خودمم اینجاست

بیرون از اینجا

می خندم

شادم

امروز چه قدر خندیدم!

اما...

...... 

کاش اسمان بودم تا وقتی دلم می گرفت وگریه میکردم با گریه ام همه چیز را بر روی زمین زیبا میکردم...اری...اسمان بودم تا با اشک هایم زمین را زیبا و زمینیان را شاد میکردم..

 

پ . ن: بازهم حرفهایی هست که اینجا هم نمیشه گفت

شید هم حرفای نگفتنی هستن که اصلا نباید گفت

اما دیشب گفتم

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/22ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

استخوانهايم قد كشيده اند

پوستم اما نه

 

مچاله شده ام در اين پيله

كرم ها چه فصلي پروانه مي شوند ؟

.......

دیروز روز تولد من بود و این یعنی یک سنگ بزرگ دیگر روی شانه ها یم.

 این یعنی بزرگتر شده ام و از روزهای درد آور یکسال پیش کمی فاصله گرفته ام .

 این روزها کمتر گریه می کنم .

بیشتر فکر می کنم و خوابهایم دوباره پر شده از ماهی .

زیاد ، اندازه ی همه ی روزهایی که هنوز هم برایم غریب است . 

 خودم را توی آیینه که نگاه می کنم

احساس می کنم هر روز بیشتر به مادر شبیه می شوم ، هر روز صبورتر می شوم .

امسال سال خوبی بود . درسم را تمام کردم ،به فکر کارم هستم

 آنقدر وقت دارم که گاهی کتابی بخوانم و چند بیتی شعر

و همه ی این خوب بودنم را به بهای دلم مدیونم که صبوری می کند وقتی که بی تاب می شوم .

سنگ بزرگ را دیشب ساعت ۹ روی شانه هایم گذاشند

و من ازامروز صبورتر و سنگین تر ادامه می دهم تا ... !؟؟!؟؟

پ . ن : دیروز ۲۰ سالم تموم شد

یه تشکر ویژه از دوستام

مرسی بچه ها خیلی خیلی خجالتم دادین

و این هم از کارنامه ترم آخر کاردانی ام

کارنامه

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/11/20ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

خوش به حال کسی که تو این دنیا تکلیفش با خودش روشنه

خوش به حال کسی که کنترل ذهن و قلبش دست خودشه

خوش به حال کسی که تمام داشته های ذهنش با استدلال منطقی ذخیره شده و تمام دریافت های قلبش با عشق راستین

خوش به حال اونی که تو رفتارش خودشه

خوش به حال اونی که هیچ وقت فیلم بازی نمیکنه

خوش به حال اونی که برای خودش زندگی میکنه نه برای دیگران

خوش به حال اونی که میدونه پشت سرش چه حرفا و کارایی یادگار مونده و از آیندش مطمئنه و قدم هاشو با اطمینان بر میداره

خوش به حال تو خوش به حال شما و

بد به حال من که مثل یه آدم گیج یا یه چهار پا که تو گل گیر کرده اسیر بندهای زیادیم

بد به حال لحظه مرگم که باید چه دردی بکشم تا روحم از این بندها جدا بشه و پرواز کنه

کسی نیست کسی نیست که سوال هامو جواب بده کسی نیست که کمکم کنه؟؟؟؟

گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟

کجاست مریم ناجی مریم پاک؟

                                         چرا به یاد این شکسته تن نیست؟

نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/17ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

دیدی؟

دیدی  رفیق قدیمی ! تو ام اشتباه میکنی؟ !!!!

دیدی دروغ نگفتم

تو همیشه با قاطعیت و اطمینان به نفس زیادی حرف میزدی

کم کم به همه حرفام میرسی

میبینی که همیشه هم حق با تو نبوده !

قسم میخورم

به همین وقت عزیز قسم میخورم

هر چند دیگه اصلا برام مهم نیست

ولی برای تو مهمه

مهم تر هم میشه

دارم میمیرم از بی خیالی !!!

رفاقت ما خیلی وقته تموم شده...

===

پ . ن :

بیا بگذریم

همیشه غمی هست..

نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/16ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

دارم تاوان میدم؟

تاوان گذشته ....؟؟؟

تاوان گذشته ی تلخ و ننگینمو.....

باشه

میدم

می دم

حقمه

خودم کردم؟؟؟

باشه خدا

فقط صبرم بدم

یه دل بزرگ بهم بده

که بتونم تحمل کنم

که کم نیارم

که سر ریز نشم

احساس میکنم دارم میترکم

ولی قبول کردم

که اینه سرنوشتم

یکی نیست به این آدما بگه وقتی شماها.... دیشب پریشب ۲ شب پیش

تو خواب ناز بودین

من مدام به این یه سال فکر کردم و اشک ریختم

اشکایی که حرمتشون رو شکستن

و فقط مواظب بودم صدام درنیاد تا کسی بیدار نشه

خودمبه اندازه کافی میکشم

دیگه شنیدن حرفاتون وقتی صبح مثلا بیدار میشم و می خوام فراموش کنم زیادیه

به خدا زیادیه

تحمل هم حدی داره

.....................................................

شاید گله و شکایتم به خاطر این چند شبه که ....

خدا گذشته داره تکرار میشه...

شبام دارن تکرار میشن

خاطره ها

مگه نگفتی کمکت میکنم فراموش کنی؟؟؟

دیروز چهلم علیرضا بود..........................................................

بعضی وقتا میگم کاش من به جای اون میرفتم

اون با رفتنش ۳ تا خونواده رو داغ دار کرد

اگه ن می رفتم جلوی یه بدبختیای که تو راهه گرفته میشد

...

دلم.... دلم به اندازه ی هزارن کسوف گرفته !!!تو ای ماه مهربانم بر کدامین منظومه میگردی ؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

 

 

 

حذف شد

نوشته شده در شنبه 1387/11/12ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

  

تو

عصبانی شدی

و من

هنوز

به چشمانی می اندیشم

که با من

 مهربان بودند

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/10ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

 


 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

===

پ . ن .................................................... امروز یه طوریم هست

داره نزدیک میشه

داره تموم میشه

خدا......

 

نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

امتحان آمار امروز هم بالاخره دادم

خیییلی سخت بود

فردا 2 تا دارم ساعت 11

یعنی واقعا داره تموم میشه؟؟

یعنی واقعا داره تموم میشه؟؟؟؟

یعنی واقعا داره تموم میشه ؟؟؟؟؟

باید باور کنم؟؟؟

باید خوشحال باشم

 .

 .

 .

نه خدا جون

قول دادم

دیگه حرفی نزنم

بگم خوشحالم

و بگم گذشت

خدایا راضی ام به رضای تو

وقتی میام تو وبلاگم زود میرم تا آهنگش لود نشده ... تا نفهممش

تا .............

امروز سوار ماشین بودم هی نگام میوفتاد به عکس علیرضا که جلوی شیشه بود

یعنی علیرضا رفت؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه برنمی گرده؟؟؟؟؟؟؟

اینو چی اینو هم باور کنم....

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا الان هیچی ازش اینجا ننوشتم

هیچی

حتی خبر رفتنش... خبر پر کشیدنش.....

باور کردنی هست؟؟؟؟

۳ هفته گذشت...........

وقتی اینو میبینم

وقتی این اتفاق و اون تصادف یادم میاد

میگم خدایا هرچی تو یگی و بخوای همون میشه

راضیم به رضای تو

اما یه کاری نکن از بغضی که تو گلوم دارم خفه شم

همین.....

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/02ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

فقط به قسمت امتحانا و تاریخش توجه کنین

کلیک کنین

این هفته که بگذره

دیگه تموم تموم میشه

آخییییییییییش

ولی این هفته...

امروز و فردا

واییی خیلی سخته......

ولی شنبه هفته دیگه

تمووووووووووم میشه

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |