تبليغاتX
شب های کویر


شب های کویر

خدای مهربون و صبورم...

یک سال دیگه رو برام رقم زدی...

هر چه بود گذشت...

خدای خوبم..

بخاطر تمام لحظه هایی که منتظرم بودی و نیومدم

من و ببخش...

بخاطر تمام لحظه هایی که من و دیدی و من ندیدمت

 من و ببخش..

بخاطر تمام لحظه هایی که برام خوب خواستی و من بد کردم

 من و ببخش...

بخاطر تمام لحظه هایی که امیدت و نا امید کردم

من و ببخش...

بخاطر تمام لحظه هایی که برام وقت گذاشتی و من وقت نداشتم

 من و ببخش..

بخاطر تمام لحظه هایی که تنهام نگذاشتی و من خودم و تنها دیدم

من و ببخش..

بخاطر تمام لحظه هایی که به مهربون بودنت،

بخشنده بودنت،

                     آمرزنده بودنت؛

                                          بزرگ بودنت و

                                                                بودنت

                                                                          شک کردم من و ببخش...

بخاطر تمام لحظه هایی کهاشکهام برای کسی جز تو بود ...

بخاطر تمام لحظه هایی که خواهش ها و التماسام برای کسی جز تو بود...

بخاطر تمام لحظه هایی که لذتها و شادی هام برای کسی جز تو بود...

منو ببخش...

منو ببخش..

..

یکسال دیگه هم گذشت و من باز به این رسیدم که

خیلی ها به دعوت دل ساده ی من

                                        اومدند

                                              نشستند

                                                     خندیدند....

        اما خیلی زود

                           شکستند و

                                           گسستند و

                                                                 رفتند....

تنها تو بودی که

                       بریدم و نبریدی

                                             شکستم و نشکستی

                                                                               گسستم و نگسستی...

خدایا ...

دلم خیلی هواتو کرده...

به حق لحظه های تحول حال

و تحویل سال

امسال هم در دلم بنشین

و آنچه را که شایسته خدایی توست

برایم بنویس

نه آنچه سزاوار من است....

j0zvml40m6o7n7gzhu9.jpg  

نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

گفتند : ستاره را نمی‌توان چید


و آنانکه باور کردند برای چیدن ستاره


حتی  دستی دراز نکردند.


اما باور کن  که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره


دست درازکردم  و هرچند دستانم تهی ماند


اما چشمانم لبریز ستاره شد!


ستاره‌های درونت را در شب چشمانت رها ساز


و باور کن


عشق را هدفی نیست  آنچنان که به دست آید


در آغوش جای گیرد


و یا در آیینه چشمانت به تصویر نشیند


باور کن که عشق خود همه چیز است

پ.ن نداره

پ . ن۲ یکی از فامیلای نزدیکم الان رفت مکه... خوش به حالش

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

میگن نگات کجا بود؟ هوش و حواست کجا بود؟ دلت کجا بود؟

خب این سواله می پرسین؟؟؟؟

یعنی واقعا جوابشو نمی دونن

یا خودشونو به ندوستن میزنن

البته حق هم دارن

با این حال نرمالی که من دارم باید اونا هم اینجوری رفتار کنن

خب حالا مگه چی میشه؟

حق ماشین سوار شدن هم گرفته میشه

مثل خیلی چیزا که گرفته شد

اما چیزی که از من گرفته شد و مهم بود یه چیز دیگه است...................

برام فرقی نداره دور و برم مثل قبله یا نه

امکاناتم..........

دلم برام مهمه که هنوز هم مثل قبل....

ااااا پدر من چرا بد خلقی میکنی

زده بودم کشته بودم خوب بود؟؟؟؟

یه ماشینه دیگه

حالا فوقش دیگه کسی بهش یه نگاه نمیکنه !

اصلا میدونی

تقصیر من بود

واقعیت رو میگم

تقصیر من بود

اون قدر سرعت داشتم که نتونستم کنترلش کنم

کسی که طوریش نشده

منم که سالمم

بی خیال بابا

گفتی: تو ادای رانندگیت میشه اما این کار رو کردی

سرعته ... سرعتی که .... همراه بود با .....

اصلا نخواستم

یه سویچ از ماشینت داشتم الان فکر میکنم دیگه ندارم

شما رو به خیر

ما رو به سلامت

 تو رو خدا منطق داشته باش

حرف گذشته رو نکش وسط

این قضیه چه ربطی به اینترنت و وبلاگم داره ؟ ها؟

اون جملت اون جملتا

داغونم کرد

که گفتی:

همیشه همه ی کارات همین طوری بوده

.

.

.

.

.

هیچی ندارم واسه گفتن

پ.ن: این اتفاق درست وقتی افتاد که داشتم میرفتم گواهینامه ام رو تمدید کنم

آخه یه ساله بود الان 1 سال و چند ماه هم گذشته

که شاهکار زدم

پ.ن۲: رفتم تو کلوب پرسپولیس میبینم منو کاندید معاونت کردن

آخه من نه حوصله تبلیغات دارم نه ....

اما الان باید یه رای درست وحسابی بیارم تا ضایع نباشه

حالا هرکی تو کلوب عضوه منو م میشناسه ! رای بدین خب؟؟

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/26ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

پ.ن:من نمیدانم اگر در کوچه طوفان بیاید      

من به چه خواهم اندیشید؟

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/25ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

٭ نمی دانم ، تازگی ها زیاد میگویم نمی دانم .


در این وبلاگ شاید زیادی اغراق میکنم و شاید برای خیلی ها سنگین باشد


به هر حال اگر شما غیر از این در دامن دارید


بخیل که نیستیم


نوشه جانتان


بیائید و ما را هم مستفیض کنید


کلی هم تعظیم  ...

 

 

نوشته شده در جمعه 1387/12/23ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

 

الا بذکرالله تطمئن القلوب ...

 

 

امشب اونقدر این جمله رو میگم و میگم و میگم

تا شاید زلزله ی ۸ ریشتری تو دلم رو حس نکنم

میشه؟

پ.ن: خدایا ....

پ . ن ۲: ....

هیچی

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/19ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |

چقدر زود جمعه خودش را براي طلوع شنبه قرباني مي كند. هنوز در وصال شنبه حيرت رامزمزه مي كني كه در ميانه هفته شاهد طلوع جمعه مي‌شوي. در طُرفه‌العِيني در رفت و آمد است اين عمر غبار گرفته مملو از روز ‌مره‌گي ‌هاي تكراري.

ديروز در لابلاي كتابها متوجه لبخند مملو از غم حسبن پناهي شدم. كنار شاملو دستش را به زير چانه داده بود و  با چشمانش فرياد مي زد كه:

جا مانده است

چيزی جايی

 كه هيچ گاه ديگر

هيچ چيز

جايش را پر نخواهد كرد

نه موهای سياه و

 نه دندان‌های سفيد!!

 

آيا مي‌شود جمعه را با پناهي پيوند داد.   مي گويد:

بیراهه رفته بودم 

 آن شب

دستم را گرفته بود و می كشید

زین بعد همه عمرم را

بیراهه خواهم رفت!!

 

گاهي وقتا با يك شعر مي توان زمان را اسير كرد. بُعد چهارم را در نوردید و براي لحظاتی، خوشي را در خَلسه‌اي جانانه درك كرد.  مي خوانم :

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک می‌کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

و اندکی سکوت...!

 

آوار واژه ها تو را به لَختي انديشه وا مي‌دارد ، پناهي تو را در اين راه مدد مي‌رساند:

برای اعتراف به کلیسا می روم

روی در روی علف‌های روئیده

بر دیوارکهنه می ایستم

و همه گناهان خودم را یکجا اعتراف می کنم

بخشیده خواهم شد به یقین

علف‌ها بی واسطه با خدا سخن می گویند!

 

طبيعت، طبيعي‌ترين حس‌هاي تو را معنا مي‌كنند.تو را در خود جاي مي دهد. مادروار تو  را در خود محو مي كند. پناهي در نمايش چيزي شبيه زندگي مي گويد:

...و به زودی همه در زير خاك خواهيم خفت. خاكی كه به هم مجال نداديم تا دمی بر

آن بياسائيم!!

 

آمد و رفت‌مان بيان سلامي است و نثار وداعي.  مي گويد:

سلام , خداحافظ

چیزی تازه اگر یافتید

بر این دو اضافه کنید

تا بل

باز شود این در گم شده بر دیوار...!!

 

آي و واي از اين شنبه‌هاي رفتني و آمدني.هفته پيش يكي داد مي زد كه دلش براي آهستگي تنگ شده است. همه چيز رنگ سرعت به خود گرفته حتي زمان. روزگاري بايد ساعت شني را با چشمانمان تشويق به سرعت مي كرديم و اينك بايد خاضعانه با چشمانمان  از ساعت شني بخواهيم كه آهسته‌تر شن‌ها را تكان بدهد. مرگ بي‌تابانه بر درگاه‌ خانه‌مان ايستاده و داسش را تيز مي كند. گوش بده! چه مي‌شنوی ؟  

به قول پناهي :

صداي پاي تو كه مي روي

و صداي پاي مرگ كه مي آيد...

ديگر چيزي را نمي شنوم...!

 

پناهي هنوز دست به زير چانه دارد و به دو مرغابي پران در ميانه مه مي نگرد و مرا ندا ميدهد كه : 

 من تكه تكه از دست رفته ام

 در روز روز زندگانيم!

 

كمي آن سوتر شاملو فرياد مي‌زند:

  روزگار غريبي است نازنين.

 

شاملو مترجم اشعاري از نرودا است. پابلو نرودا جايي مي‌گويد:

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی، 

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی!!

 

نوشته شده در جمعه 1387/12/16ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط منتظر . . .| |

بوی باران، بود سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست . . .

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

 

سلام

تقریبا چیزی برای نوشتن ندارم

جز گفتن حال و احوالات که نه کارای روزانه

یه ساعتی هست که از کلاس حسابداری برمیگردم

داشتم کتاب شاعر شعر بالا رو می خوندم ....................

صبح هم اتوکد داشتم کلاسم تموم نشده بود

  اما اصلا حوصله اشو نداشتم زدم بیرون و گفتم بی خیال

اومدم خونه و برای ناهار کوفته درست کردم

 تا 12 کلاس داشتم بعدش هم از 1 تا 6 حسابداری و کار آفرین

تقریبا داره دوره اش تموم میشه

خیلی خسته کننده است هر روز از صبح تا عصر

اونم دو تا کلاس فشرده

چند روز پیشا میلم رو باز کردم نوشته بود

و یه لینک

festival

خدایا اگه این قدرررر خوش شناسم چرا اینجاها؟؟؟

من فقط برای حمایت ازکاندیداتوری آقای خاتمی  لوگو رو تو وبلاگم گذاشتم

نمی دونستم که قراره از بین6۹۸۳۵  تا وبلاگ

 وبلاگ من تو قرعه کسی برنده بشه و آدرسش رو بذارن واسه هر محرم و نامحرم

 که هر کدوم برای یک بار هم که شده بهش سرک بکشن

جاهای دیگه ای هم هست که میتونم شانس بیارم

هر چند به شانس زیاد اعتقاد ندارم

اما خب...

دیروز یکی از دوستای دوره رهنمایی ام بهم زنگ زده بود

گفت چی کار میکنی

گفتم دارم فوتبال نگا میکنم

گفت تو هنوز آدم نشدی؟؟؟

وقتی فکر مینم میبینم نسبت به اون زمونا خیلی هم عوض نشدمااا.. خیلی مونده تا آدم بشم

دیگه چیزی یادم نمیاد

الان هم باید برم مشخ هامو بنویسم

فهلا

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/14ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط منتظر . . .| |